مؤلف مجهول ( مترجم : شيرين بيانى )

35

تاريخ سرى مغولان ( يوان چائوپى شه ) ( فارسى )

خود همراه دارند ؛ و دخترانى كه حيوانات كميابى را كه شكار مىكنند ، به شما هديه مىنمايند ، و شادابى پسرها و دخترهايشان و زيبايى دخترهايشان معروف است . » 65 - در مورد پسرانمان ، اردو شرط است « 1 » ، و در مورد دخترانمان ، زيبايى شرط است . خويشاوند يسوگاى ، به مسكن من برويم . دختر من هنوز كوچك است ، ولى بد نيست كه خويشاوند او را ببيند . دايى ساچان اين را گفت و آنان را به مسكن خود هدايت كرد و ايشان را در آنجا فرود آورد . 66 - ايشان هنگامىكه دختر وى را ديدند ، دخترى يافتند كه سيمايش درخشان بود و چشمانش شرربار ، و [ نقشش را ] در ضمير خود جايگزين كردند . او ده سال داشت ، يك سال بيش از تموچين ، و برتا « 2 » ناميده مىشد . آن شب را گذرانيدند و روز بعد ، چون دختر دايى ساچان را خواستگارى كردند ، او گفت : « اگر دخترى را كه در مورد خواستگارىاش پافشارى زياد شده باشد ، بدهند ، [ آن دختر ] ارج [ بسيار ] يافته است . اگر [ او ] را كه در مورد خواستگارىاش كم پافشارى شده باشد ، بدهند ، خوار و خفيفش شمرده‌اند . [ ولى ] سرنوشت هر دختر اين است كه به مردى داده شود « 3 » و نه اينكه در خانه پير گردد . من دخترم را مىدهم . [ و اما ] راجع به پسر تو ، برو و او را چون داماد [ آينده ] اينجا بگذار » . چون دربارهء اين موضوع توافق حاصل شد ، يسوگاى بهادر گفت : « من پسرم را چون داماد [ آينده ] مىگذارم . پسرم از سگ مىترسد . مگذار سگ‌ها او را بترسانند » . اين را گفت و اسبش را به‌منزلهء هديهء نامزدى داد و پسرش را چون داماد [ آينده ] به‌جاى گذاشت و رفت « 4 » . 67 - يسوگاى بهادر در بين راه ، در شيراكاار « 5 » [ كنار كوه ] چاكچار ، به تاتارها برخورد كه جشن و سرورى برپا كرده بودند . چون تشنه بود ، به جشن آنان وارد شد .

--> ( 1 ) - منظور اردويى در تملك داشتن است ( م ) . ( 2 ) - Borta ( 3 ) - ترجمهء مغولى مطمئن نيست . ( 4 ) - در نزد مغول رسم چنين بود كه قبل از عروسى ، داماد را نزد خانوادهء عروس مىگذاشتند و جوان مدتى آنجا مىماند ( م ) . ( 5 ) - Sira - Ka'ar